جان رضا شهابی فعال کارگری در خطر است آزادش کنید

جان رضا شهابی فعال کارگری در خطر است آزادش کنید

گزارشی ازمحمود صالحی فعال جنبش کارگری از ایران





(بخش اول)

جمعه ٢ تیر ١٣٩١
بیش از یک سال از برگزاری پنجمین مجمع عمومی کمیته هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکل های کارگری که در تاریخ پنجم فروردین ١٣٩٠ برگزار شده بود، می گذشت. برابر اساسنامه، مجمع عمومی عادی را باید سالیانه تشکیل داد تا فعالیت های هیئت اجرایی، بازرسان و امور مالی در فاصله بین دو مجمع، توسط اعضای حاضر در نشست کمیته هماهنگی مورد ارزیابی قرار گیرد و هیئت اجرایی و بازرسان جدید نیز انتخاب شوند. به این ترتیب کمیته هماهنگی در اسفند ماه ١٣٩٠ با ارسال نامه ی رسمی، از وزارت کار تقاضا کرد تا یکی از سالن های آن وزارتخانه را جهت برگزاری مجمع عمومی در اختیار ما قرار دهد. اما پاسخ مسئولین اداره کار به مراجعه مکرر نماینده ما، منفی بود و آنها به صورت شفاهی به این درخواست، جواب رد دادند. بنابراین اعضای کمیته هماهنگی بر اساس وظیفه خود و تقاضای اکثریت اعضا تصمیم گرفتند که مجمع عمومی ششم را در روز جمعه ٢٦ خرداد ١٣٩١ را در مهرشهر شهرستان کرج برگزار کنند و در همان حال پیگیر تقاضای رد شده ما از اداره کار شوند.
من محمود صالحی به همراه جمیل راست خدیو، رحمان کاردار، علی حسینی در ساعت چهار و نیم بعد ازظهر روز پنج شنبه با ماشین شخصی از شهرستان سقز به طرف کرج حرکت کردیم . ما ساعت ده و نیم شب به امامزاده طاهر رسیدیم و پس از تماس با یک شماره تلفن، دو نفر از دوستان دنبال ما آمدند و ما را به مکانی بردند که روز شنبه، بعد از آزادی از زندان، متوجه شدم که آن محله، بلوار ارم نام داشت و خیابان ۵ شرقی است.
ما بعد از طی کردن چند پله آپارتمان، به منزل مورد نظر در طبقه سوم رسیدیم. درب زدیم و یک دختر خانم با احترام کامل در را باز کرد و خود را به ما معرفی کرد. وقتی وارد اطاق شدیم احساس کردم که وارد یک مغازه تخم مرغ فروشی شده ام! زیرا که تمام دیوارهای این خانه محقر آپارتمانی پوشیده از جعبه های خالی شانه تخم مرغ بود. از دوستان دلیل اش را پرسیدم، یکی از آنها پاسخ داد که به خاطر اینکه صدا به بیرون نرود و مزاحم همسایه ها نشود و زدن این شانه های خالی تخم مرغ، به این دلیل است. تا ساعت هفت و نیم صبح بقیه ی دوستان نیز آمدند. زمانی که در حال صرف صبحانه و صحبت های پراکنده بودیم، شاید کسی فکر نمی کرد که نیروهای امنیتی به این منزل حمله کنند و آنها را دستگیر کنند.
جلسه مجمع عمومی ششم کمیته هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکل های کارگری ساعت ٨ صبح با سخنان یکی از دوستان و با انتخاب هیئت رئیسه کار خود را شروع کرد. بعد از گذشت یک ساعت، بعضی از دوستان به صورت پراکنده در مورد نامناسب بودن این مکان با یکدیگر تبادل نظر می کردند. وقتی کسی صحبت می کرد، با دست به او تذکر داده می شد که صدایش را آرام تر کند تا مزاحم همسایه ها نشوند. جلسه با همه مشکلات و نگرانی شرکت کننده گان، تا ساعت ١٢ ظهر طول کشید و ناگهان خبری در بین ما به سرعت پیچید که نیروهای انتظامی محله و تمام اطراف آن را محاصره کردند. من و چند نفر به همراه صاحب خانه به طرف یک پنجره رفتیم تا بیرون را نگاه کنیم. روبروی همان ساختمان، ما متوجه نیروهای زیادی شدیم که مستقر شده بودند، اما صاحب خانه گفت چیزی نیست این نیرو برای ما نیست، لطفا" آرام باشید! شرکت کننده گان باز هم به جلسه خود ادامه دادند که زنگ درب منزل را زدند. یکی از بچه ها در را باز کرد که بعد از چند لحظه برگشت و گفت که کسی برای رفتن به پشت بام، کلید می خواهد.
ساعات ٢٠/١٢ دقیقه بود که با شلیک اولین گلوله حمله به منزلی که ما داخل آن بودیم، آغاز شد و ده ها مامور لباس شخصی پشت درب با فحش و ناسزا، فریاد می زدند که در را باز کنید. شرکت کننده گان در مجمع عمومی، سراسیمه به اطراف خود در همان منزل کوچک به تحرک افتادند و هر کسی سعی می کرد به گوشه ای از منزل پناه ببرد و به هر شکلی خود را پنهان کند. به محض اینکه در را باز کردیم، ده ها نفر مامور لباس شخصی مسلحانه وارد منزل شدند و لوله اسلحه های خود را به سمت چهره و دهان بچه ها می گذاشتند و از آنها می خواستند تا رو به زمین بخوابند. بارها من در تلویزیون تصاویر حمله نیروهای امنیتی اسرائیل را به صفوف مردم فلسطین دیده ام که مردم را به باد کتک می گیرند، اما افرادی که به ما کارگران در آن منزل حمله کردند، صد برابر از نیروهای اسرائیل وحشی تر بودند. همه بچه ها رو به زمین دراز کشیده و دست های شان پشت سر گذاشته بودند و هر کسی تکان می خورد، بلافاصله چند نفر از آن آدم های مفت خور که با دسترنج زحمت ما کارگران و پول نفت ما، تغذیه کرده و به این مقام رسیده اند، با لگد و فحش هایی رکیک مواجه می شد. ناسزاهایی که فقط باید از دهان آن نیرو که به ما حمله کردند، می توان شنید؛ چون ما از تکرار چنین بی حرمتی ها شرم داریم. عده ای از مامورین وقتی متوجه لباس های محلی کوردی ما شدند، دیوانه وار ما را به باد کتک گرفتند و فریاد می زدند که " شما هزاران پاسدار را کشتید و در این شهر چه غلطی می کنید و...." یکی از مامورها روی پشت من آمد و با لگد به پشت ام کوبید که یکی از بچه ها که نزدیک من دراز کشیده بود داد زد: " او را نزنید، کلیه اش نارحت است." لباس شخصی وحشی وقتی این جمله را شنید با هر دو پا به کمرم می زد و فریاد می زد که " بگذار کلیه اش بترکه و ...".
در این هجوم گسترده، همه ی بچه ها کتک خوردند، یکی از ناحیه سر، یکی از ناحیه پا، یکی از ناحیه دست و یکی از ناحیه شکم مجروح شدند و مامورین فریاد می زدند که این افراد خرابکار هستند. جمع زیادی از مردم ساکن در ساختمان با فریاد های نیروهای امنیتی و تیراندازی آنها، بیرون آمده بودند و وحشت زده، سئوال می کردند که چی شده، این همه تیراندازی برای چیست؟ چرا این همه مردم اینجا هستند؟ چرا به آنها می زنید و...؟ یکی از فرماندهان نیروهای سرکوبگر رو به مردم کرد و آنان را به داخل اطاق ما دعوت کرد. چند زن آمدند و وقتی همه این افراد را دیدند و همگی رو به زمین و دست ها پشت سر، خوابیده اند، گفتند که " این افراد چکاره هستند"؟ یکی از مامورین پاسخ داد که " این افراد خرابکارند و شما مردم باید از ما تشکر کنید که دست این افراد خرابکار را از سر شما برمی داریم ..." و به ما اجازه نمی دادند که پاسخ دهیم و به محض اینکه صدایی از کسی بلند می شد، چند نفر او را زیر ضربه های لگد و مشت قرار می دادند. نیروهای سرکوب بیشتر وسایل منزل را شکستند و تخریب کردند، طوری که وسایلی کمی در آن منزل، سالم باقی نمانده بود.
در چنین شرایطی بود که به پاهای من پابند زدند و همراه حسین پیروتی، اولین کسانی بودیم که از منزل خارج کردند. هنگام خروج، یک نفر از ما فیلم برداری می کرد. کنار هر پله، چند نفر ایستاده بود و به محض اینکه نزدیک آنها می شدیم، ما را مورد کتک و فحش های رکیک قرار می دادند. در حالی که دست های مان بسته بود، ما را با زور و اجبار به داخل ماشین ون انتقال دادند و اگر کسی سرش را بلند می کرد، مورد کتک قرار می دادند. مدت طولانی ماشین حرکت نکرد و ما باید با سرها یمان به زیر، گرمای داخل ماشین و ناسزا و بی حرمتی را تحمل می کردیم. دست بچه ها را به اندازه ای سفت بسته بودند که خالد حسینی و چند نفر دیگر از بچه ها نسبت به این وضعیت اعتراض کردند و گفتند که دستهای مان دارد فلج می شود، اما جواب مامورین " خفه شو ... فلج می شوید به درک، خدا کند دست ات فلج شود و... " بود. بالاخره ماشین ها حرکت کردند و بعد از طی کردن مسافتی طولانی، از حرکت ایستاد و ما را پیاده کردند. این بار نیز با بی احترامی آشکار، ما را با دست ها و چشمان بسته، به صف کردند و اگر صدایی از کسی بلند می شد، بلافاصله چندین مامور او را مورد ضرب و شتم قرار می دادند. ما را به چند سالن بزرگ انتقال دادند و بعد از اینکه کفش ها و کمربندهای مان را درآوردند، به دو دسته تقسیم کردند و هر دسته را به یک اطاق بزرگ بردند.
در اینجا متوجه شدیم که ما را به بند ٩۴ زندان رجایی شهر کرج انتقال داده اند که مربوط به زندانیان امنیتی است و تحت نظر اداره اطلاعات ، حفاظت اطلاعات نیروی انتظامی و سپاه پاسداران می باشد. به گفته کسانی که در آن بند بودند، آنها حتی ملاقات هم ندارند. یکی از زندانیان که شخصا" ایشان را دیدم، فردی به نام سید محمود دولت آبادی بود که مدت ٣٢ ماه بلاتکلیف در آن زندان نگهداری می شد.
بعد از انتقال ما به اطاق ها، بازجویی آغاز شد. من خودم هنگام بازجویی، مورد بی احترامی قرار نگرفتم، اما به گفته چند نفر از بچه ها، زمان بازجویی به آنان بی احترامی شده و آنان را زده اند. روز شنبه ساعت ۴ نیمه شب که همه بچه ها از فرط خسته گی چندین ساعته، ضرب و شتم و بازجویی، خواب بودند؛ بیدارکرده و به اجبار رو به دیوار کردند، چشم های ما را بستند و فریاد می زدند که کسی حرف نزند. سپس به صورت انفرادی ما را به بیرون برده و با تهدید ما را وادار به امضای ورقه ای کاغذ می کردند و عکس می گرفتند. ما ابتدا فکر می کردیم که انگشت نگاری است، اما چند نفر از دوستان متوجه شده بودند که یک برگ تعهد نامه است که مورد اعتراض آنها قرار می گیرد. صبح روز شنبه هر بار یک نفر از بچه ها را صدا می کردند و او را تهدید می کردند که باید از کمیته هماهنگی استعفا دهد، در غیر این صورت باید در زندان بماند، اما هیچ کدام از دوستان، قبول نکردند و همگی از کمیته هماهنگی دفاع کردند و علی رغم همه فشارها و ضرب و شتم، روحیه تمامی بچه ها خیلی خوب بود و بدون هیچ دلهره ای، با روحیه عالی در حال سرود خواندن بودند.
بعد از ٣٢ ساعت بازداشت، بدون این که یک نفر از ما تفهیم اتهام شویم، از زندان آزاد شدیم. بعد از آزادی به همان محله رفتیم و بچه ها با مردمی که شاهد دستگیری ما بودند، گفتگو کرده و توضیخ دادند که ما نه تروریست و نه خرابکاریم، بلکه ما کارگریم و صرفا یک جلسه کارگری داشتیم و بابت مشکلات و فضای رعب و وحشتی که برای ساکنین پیش آمده بود، عذرخواهی کردند. مردم هم در جواب دوستان ما گفته بودند که ما از همان نگاه اول و از روی قیافه شما، تشخیص داده بودیم که خراب کار نیستید و نیروهای امنیتی دروغ می گویند.
این مختصری بود از آنچه که روز جمعه ٢٦ خرداد در شهرستان کرج بر ما گذشت و ما اعضای کمیته هماهنگی را بدون هیچ اتهامی، مورد بی حرمتی، توهین و ضرب و شتم قرار دادند و تاکنون ٩ نفر دیگر از دوستان ما به اسامی ١ - علی رضا عسکری ٢ - میترا همایونی ٣ - سعید مرزبان ۴ - ریحانه انصاری ۵ - مازیار مهر پرور ٦ - سیروس فتحی ٧ - جلیل محمدی ٨ - فرامرز فطرت نژاد ٩ - مسعود سلیم پور هنوز در زندان بسر می برند.
محمود صالحی - مورخ ٩١/۴/١
کمیته هماهنگی برای کمک به ایجاد تشكل‌های کارگری




(بخش دوم)

جمعه ١۴ تیر ١٣٩٢
نیروهای لباس شخصی در تاریخ ٩١/٣/٢٦ به مجمع عمومی "کمیته هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکل های کارگری" یورش آوردند و ۵٧ تن از اعضای این کمیته را دستگیر و به زندان "رجایی شهر" کرج انتقال دادند. من در نوشته قبلی توضیحاتی در رابطه با دستگیری ها دادم که در تاریخ ٩١/۴/٢ انتشار یافت و در دسترس خوانندگان قرار گرفت. (١) نوشته حاضر به خلاصه ای از بازجوی هایی می پردازد که از من و در مدت ٣٢ ساعت بازداشت، بدون تفهیم اتهام به عمل آمده است.
در حین برگزاری مجمع عمومی، نیروهای امنیتی به محل برگزاری مجمع عمومی ریختند و ما را دستگیر کردند. وقتی ما وارد محوطه زندان شدیم با برخوردهای غیرانسانی مأموران مواجه شدیم. آنها ما را به صف کردند و هر کسی می جنبید، بلافاصله مورد ضرب و شتم چند نفر مأمور لباس شخصی قرار می گرفت. در آن لحظه، احساس می کردم که این مکان زندان نیست بلکه جائی است برای اذیت و آزار و شکنجه بازداشت شدگان تا قبل از ورود به زندان از آنها زهر چشم گرفته شود. مأموران می خواستند با زور شکنجه و آزار و اذیت، این احساس را در دستگیر شدگان برانگیزند که این مکان آخر خط است و هیچ کسی نمی تواند در برابر این فشارها مقاومت کند و جان سالم بدر برد. آنها می خواستند دستگیر شدگان از بدو ورودشان به زندان به "گناهان" خود اعتراف کنند و با آنان همکاری نمایند. (گناهانی که هیچ یک از دستگیرشدگان مرتکب نشده بودند.)
با توجه به اینکه بارها دستگیر و زندانی شده بودم، این درجه از خشونت مأموران لباس شخصی در زندان برای شخص من تازگی نداشت. برای من که زندان را در دهه ٦٠ تجربه کرده بودم این رفتار وحشیانه مأموران برایم امری عادی بود. تمامی کسانی که زندان را تجربه کرده‌اند می‌دانند که مأموران دستگیر کننده با انسان برخورد غیر قانونی (به قول خودشان) می کنند، اما شخصا نشنیده بودم که بازداشت شدگان از بدو ورود به زندان و بدون اینکه بازجویی شوند، اینچنین زیر آزار و شکنجه قرار بگیرند!؟ زمانی که ما را دستگیر کردند، ماموران امنیتی دو نفر از دستگیر شدگان با نام‌های "رحمان کاردار" و "سید غالب حسینی" را از جمع جدا کردند و آنها را زیر ضرب و شتم قرار دادند و تمام سر و صورت آن دو نفر را سیاه و کبود کردند. در آن لحظات هر کسی حتی به اصطلاح پچ پچ و درگوشی کوچکی می کرد بلافاصله مورد هجوم چند نفراز مأموران زندان قرار می گرفت و سر و صورتش را با مشت و لگد می کوبیدند. ماموران امنیتی ما را با چشمان و دست های بسته پشت سر هم ردیف کرده بودند. وقتی متوجه شدیم این مکان حیاط زندان است. زمانی که ما را دستگیر و به زندان انتقال دادند حتی اجازه ندادند که ما کفشهایمان را بپوشیم. ماموران، کفش‌های ما را در یک گونی در حیاط زندان گذاشته بودند و از ما می‌خواستند که با شمارش عدد ١، هر کسی کفش خودش را در میان ۵٧ جفت کفش جدا و فورا به صف شود، در غیر این صورت مورد کتک کاری قرار می گرفت. در یکی از سالن ها دستهای ما را باز کردند و با شمارش عدد یک باید کمربند و هر گونه وسایلی که همراه داشتیم را از جیب هایمان خالی و جلو پای خود می‌گذاشتیم. هر کسی یک لحظه دیر می جنبید بلافاصله مورد توهین و ضرب و شتم قرار می گرفت. تعدادی از ما که هم مورد ضرب و شتم قرار گرفته و هم مریض بودیم، نمی توانستیم سریع و مثل رفقای جوانمان جیب هایمان را خالی و کمر بند را دربیاوریم. بخصوص یک عده از بچه ها که از شهرهای کردستان آمده بودند و لباس محلی کردی به تن داشتند خیلی طول می‌کشید که کمربندهای را در بیاورند. به همین دلیل مورد توهین و بی احترامی قرار می گرفتند. چه رسوا کننده بود که در کرج یکی از کلان شهرهای ایران جائی که آن همه از تمدن و مدنیت حرف می زنند، جمعی از کارگران با این همه برخوردهای اهانت آمیز و تحقیر کننده یک عده مأمور لباس شخصی مواجه شوند، مأمورانی که انگل وار از دسترنج ما کارگران تغذیه می کنند و هر روز برای گرفتن نان روزانه به درب مغازه نانوایی می آیند و از ما کارگران نان روزانه خود را خریداری می کنند. چه شرم آور است وقتی با کارگران شهرداری که با کار شبانه روزی اسباب بهداشت و نظافت محیط زندگی آنان را فراهم می کنند اینچنین رفتار کردند. اگر این تهاجم به مجمع عمومی کمیته هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکل‌های کارگری سازماندهی شده نبود، چطور وقتی ما وارد اطاق بازجویی شدیم با مشخصات کامل قبل از اینکه ما حرف بزنیم همه ما را می شناختند. اگر واقعاً زیر ضرب و شتم قرار دادن یک عده کارگر برای نیروهای دولت جمهوری اسلامی افتخار است، باید گفت افسوس برای ما مردم ایران که در کشوری زندگی می کنیم، که کتک زدن کارگر چشم و دست بسته برای کارگزاران حکومتی اش مایه افتخار است.
مأموران لباس شخصی به مردم محل گفته بودند که اینها آدم‌های خرابکاری هستند و به همین دلیل دستگیر شده‌اند. واقعاً شرم آور است به ما کارگران می گویند خرابکار ولی خود را انسان های سالم و خوبی معرفی می کنند. فرمانده نیروهای سرکوبگر در آن زمان که ما را رو به زمین خوابانده بودند بر سر مردمی که در آن ساختمان دست به اعتراض زده بودند و از مأموران درخواست می کردند که برای آنان توضیح دهند که در این ساختمان چه خبر است و این همه تیراندازی برای چیست؟ داد می زد " شما باید از ما تشکر کنید که ما دست این عده خرابکار را از سر شما بر می داریم."
چند نفر از زنان همسایه که به برخورد غیر انسانی ماموران اعتراض کردند و خیلی کنجکاو بودند تا متوجه شوند که چه اتفاقی افتاده است، ماموران امنیتی آنها را به داخل خانه ای که در آن همه ما را بر روی زمین خوابانده بودند، آوردند و وقتی خانم ها ما را دیدند و همه رو به زمین خوابیده بودیم، دیگرحرفی نزدند و از محل دور شدند. راستی من در آن زمان نمی توانستم حرف بزنم چون لوله تفنگ آن آقای فرمانده داخل دهان من قرار گرفته بود و هر لحظه آماده شلیک بود. ولی حال سئوال من از آن "فرمانده محترم" این است که آیا ما خرابکار هستیم که از حق و حقوق انسان ها و از بازگشت انسانیت به خود شماها دفاع می کنیم یا آنان که میلیارد ها تومان ثروت و سامان این کشور فقر زده را به جیب می زنند و در گوشه و کنار جهان برای خود جا و مکانی ایجاد کردند؟ جناب فرمانده، آن اشخاص که پول های کلان را به جیب می زنند وقتی هم ظاهراً دستگیر می شوند هیچ مقامی آماده نیست تا اسم آنان را برای مردم افشاء کند، وقتی روزنامه نگاران از دادگاهی و یا دستگیری آنان گزارش تهیه می کنند اولین حرف نام و نام خانوادگی آنان را می نویسند تا به اصطلاح شخصیت آنان لکه دار نشود. ما خرابکاریم یا کسانیکه ما را مورد ضرب و شتم قرار داده و تمام اعضای بدن ما را با لگد و مشت له کردند؟ ما خرابکاریم یا کسانیکه از دسترنج ما تغذیه می کنند و ٢۴ ساعته با بهترین امکانات و بدون اینکه کار کنند زندگی را می گذرانند؟ ما خرابکاریم یا آنان که پشت میز نشسته و فرمان می دهند که "به جلسه کارگران حمله کنید و آنان را زنده زنده پوست بکنید"؟ ما خرابکاریم یا آنان که بدون اینکه کار کنند از تمام نعمات جامعه برخوردار هستند؟
محض اطلاع "جناب فرمانده" من ۵١ سال سن دارم، مدت ۴۵ سال در این مملکت کار کردم. من از سن ٦ سالگی وارد بازار کار شدم و حال به دلیل اینکه هر دو کلیه خود را از دست داده ام، توانایی کار کردن را ندارم و از کارافتاده سازمان تأمین اجتماعی هستم و هر ماه مبلغ ۵٢٠ هزار تومان ( پانصدو بیست هزار تومان) حقوق دریافت می کنم. این حقوق حتی برای خرید دو کیلو میوه در روز کفایت نمی‌کند، دیگر نعمات دنیا پیشکش به شما و کسانیکه دستور دادند که به ما حمله کنند و روی پشت من که هر دو کلیه ام را از دست دادم راه بروید و با لگد به پشتم بزنید تا کلیه هایم بترکد. جناب فرمانده شما می دانید چه کسانی را دستگیر و شکنجه کردید؟ "محمد مولانای" آن کسی که سر ایشان را به درب ماشین کوبیدید و از سر ایشان خون جاری شد - همان پیر مرد ٧٠ ساله را می گویم - آن مرد مسن، کارگر شهرداری مهاباد بود و به دلیل اینکه توانی کار نداشت پیش از موعد بازنشسته شد که در ماه ٢۵٠ هزار تومان (دویست و پنجاه هزار تومان) حقوق دریافت می کند. جناب فرمانده باز هم بگویم چه کسی را زدید و یا مثل "قهرمانان قادسیه" با آنان برخورد کردید؟ "سید خالد" و "سید غالب حسینی"، می دانید این دو نفر چکاره هستند؟ این دو برادر برای تأمین معاش خود و خانواده شان در شهر سنندج یک مغازه باز کرده اند و در آن مغازه کفش های دست دوم می فروشند (آن کفشهایی که اصطلاحاً "به کفش های تاناکورا" مشهور است) بازهم بگویم جناب فرمانده؟! "حسن عزتی" را به یاد دارید که ده نفر از نیروهای شما روی پشت ایشان راه می رفتند و دستور می دادید که ایشان را بکشید، برای اینکه باطری موبایل خود را از روی زمین برداشته بود. می دانید حسن چکاره است؟! هر صبح که به حمام می روید و به قول خودت با آب گرم وضو می گیرید، لوله کشی آن ساختمان که گاز از آن جاری می شود و آب را گرم می کند توسط دست های پینه بسته کارگرانی امثال حسن و حسن های دیگر ساخته شده است. حسن کارگر کارگاه لوله کشی گاز است. جناب فرمانده در تمام دنیا دولت مؤظف است که به بچه ها کمک کند و امکانات رایگان در اختیار آنان قرار می دهد تا تحصیل کنند و در محیطی آرام و بدون دغدغه فکری دوران نوجوانی و یا جوانی خود را سپری کنند. اما "ریحانه" همان زنی که به ایشان در مقابل مردم و ما به او بی احترامی می کردید و به او فحش رکیک می دادید، دارای یک فرزند دختر ١٣ ساله است که هم سن دختر شما می باشد و با دستگیری این زنِ از ستم عاصی، فرزند ایشان بدون سرپرست در تهران بزرگ شما سرگردان است چون پدر و یا برادر ندارد. باز هم هست جناب فرمانده، "علیرضا" را می گویم که داد می زد و می گفت به کلیه این آقا نزنید چون ایشان مریض است، همان علیرضا که می گفت این خانه مال من است و این افراد مهمان من هستند، جناب فرمانده یادت می آید با این علیرضا چکار کردید؟! بازهم هست جناب فرمانده. آن زمان که مثل فاتحان یک جنگ نابرابر ایستاده بودید و دستور می دادید که همه را زنده زنده پوست بکنید.
جناب فرمانده راستی به یاد دارید که خود شما با ما چکار کردید؟ آیا شما شب ها با خیال آسوده سرت را روی بالین میگذارید و آیا این صحنه های ضرب و شتم کارگران مثل پرده سینما در جلو چشمت ظاهر نمیشوند؟ جناب فرمانده همان موقع که ما را می زدند شما را "حاجی" صدا می کردند و به نظر می رسد که شما به مکه رفته اید تا یاد بگیرد که چطور با کارگران کشور خود برخورد فیزیکی کنید و آنان را به جرم مبارزه برای احقاق حق و حقوقشان سرکوب و شکنجه نمایید. جناب فرمانده، اینها فقط هویت و مشخصات تعدادی از ما کارگران بود، آنانی که من با چشمان خودم دیدم که شما و افراد تحت امر تو، چطور به جان آنان افتادید و آنان را می زدید.
آیا میشود شما هم به عنوان یک فرمانده که در این مملکت حقوق می گیرید و آن حقوق بخشی از دسترنج ما کارگران است و دولت از منبع دسترنج ما کارگران به شما پرداخت می کند، تا "محافظ جان و مال و ناموس این مردم" در واقع محافظ منافع سرمایه داران باشید و کارگران مخل "نظم" را با مشت و لگد جارو کنید، شما هم کمی از خودت برای ما بگو. در کدام شهر به دنیا آمدید در کدام مدرسه تحصیل کرده‌اید؟ الگوی شما کیست و آیا الگوی شما در رابطه با رعایت حرمت و کرامت بشر چیزی بهت یاد داده است؟ اگر شکنجه ما کارگران برای شما و افراد تحت امر شما درست بود چرا آن را در تلویزیون برای مردم نشان ندادید تا مردم بدانند در کشور آنان چه می گذرد، تا مردم متوجه شوند که تنها به جرم دور هم جمع شدن با کارگران این کشور چکار می کنند. واقعا جالب است: "کسی که برای خدا کار می کند و در مقابل، هیچ دستمزدی دریافت نمی کند، چرا آماده نیست چهره خود را به مردم نشان دهد و مردم را چشم‌ و دست بسته کتک می‌زند، از چه چیزی وحشت دارید که خود را پنهان می‌کنید،از ما که با دستهای خالی و در یک مجمع عمومی سالیانه کارگری بودیم؟
برای من جالب است که چرا شما چهره خودت را به ما نشان ندادید یا چرا خودت را در تلویزیون به عنوان یک فاتح جنگ نشان ندادید تا از طرف مردم "تشویق" شوید، شما با این کارتان عزم ما را جزم تر کردید تا بدون توهم به نظام سرمایه داری، آن نظامی که شما از آن حمایت می کنید و برای بقای آن دست به هر عمل غیر انسانی می زنید، مبارزه کنیم و این مبارزه تا پیروزی ما کارگران ادامه خواهد داشت. ما به شما و امثال شما قول می دهیم که هیچ وقت دست از مبارزه بر نداریم تا دنیایی بسازیم که در آن خبری از شما و شکنجه و گرسنگی نباشد. ما کارگران مطمئن هستیم که جامعه انسانی از آن ماست.
*****

شروع و نحوه بازجویی 
بعد از اینکه ما را دستگیر کردند، ما را به یک سالن بردند و با بی احترامی کامل هر گونه وسایلی که همراه داشتیم را از ما گرفتند و ما را به یک بند انتقال دادند. به محض اینکه وارد بند شدیم بازجویی شروع شد. یک سالن طولانی وجود داشت و در این سالن اطاق های زیادی موجود بود و هر چند نفر از اعضای ما را در یک اطاق قرار می دادند و یک نفر بازجو از آنان بازجویی می کرد به شکلی که تمام اطاق ها پر بودند (به قول آنان از جنایتکار) از ما فقط با نوشته سئوال می کردند. به خاطر اینکه بچه ها همدیگر را پیدا نکنند. من را روی یک صندلی نشاندند و بعد از چند دقیقه یک نفر آمد و با خنده گفت:
به به آقای صالحی، من را می شناسید؟
خیر من که چشمم بسته است.
از روی صدا من را نمی شناسید؟
خیر.
من چند سال پیش به خانه شما آمدم و یک بار مهمان شما بودم یادت نمی آید که یک دست استکان را به عنوان کادو در سال ٨٠ وقتی از زندان آزاد شدید آوردم و چند استکان چای هم خوردیم. بلی یادم آمد احوال شما چطور است؟
خیلی ممنون من خوبم شما چطور؟
من هم خوبم.
(توضیح: در سال ١٣٨٠ زمانی که من از زندان آزاد شدم از طرف اداره اطلاعات شهر سقز با من تماس گرفتند و گفتند که به ستاد خبری بروم. اما من نرفتم و آنان اظهار کردند که ما به خانه شما می آییم. من هم گفتم خوش آمدید من دو مکان دارم یکی محل کار است و یکی محل زیست. مدت زیادی طول نکشید که یک ماشین جلو درب منزل ما توقف کرد. درب را زدند و سه نفر مأمور لباس شخصی وارد منزل شدند. یک بسته کادو همراه خود آورده بودند و نشستند. بعد از چند لحظه، بحث و تبادل نظر شروع شد و کسی که (به قول خودش) از تهران آمده بود از هر نظر بر تمام مسائل سیاسی روز آشنایی کامل داشت و تمام اعضای احزاب خارج از کشور را می شناخت. این شخص در مورد انشعاب هایی که در میان احزاب صورت گرفته بود با تمام جزئیات آگاه بود و روی آن بحث می کرد. این شخص از من درخواست کرد که دیگر دست از فعالیت سیاسی بردارم و به فکر بچه هایم باشم، "رفقای شما همگی دارای خانه، ماشین و...هستند." آنان اظهار می کردند که یک مغازه خبازی را به شما می دهیم تا برای خود کار کنید و دیگر پیش کسی کار نکنید تا هر روز شما را از محل کار اخراج کنند و بیکار بمانید و...
من هم در جواب آنان گفتم : "من به مالکیت خصوصی اعتقاد ندارم و به همین دلیل امکان قبول آن برایم مشکل است. وقتی انسان به چیزی اعتقاد نداشته باشد برایش مشکل است که چیزی را قبول کند." در هر صورت صحبت های ما نزدیک به دو ساعت طول کشید و سر انجام "نجیبه" همسرم را صدا کردند و به ایشان گفتند: "خانم صالحزاده شما با محمود صحبت کنید و ایشان را قانع نماید که دیگر دست از فعالیت سیاسی بردارد و به فکر شما هم باشد. کسانیکه رفیق محمود بودند هر کدام برای خود خانه، مغازه و ماشین دارند و..." نجیبه در جواب گفت: "آقایان محترم محمود خودش نزد شما نشسته است و به من می گویید که با ایشان صحبت کنم، به نظر من محمود هیچ گونه کار خلافی نکرده است ، او از محرومان دفاع می کند و..." بعد از اینکه صحبت های نجیبه تمام شد من رو به آن مهمانان کردم و گفتم:
شما چرا مغازه خبازی را برای خودتان تاسیس نمی کنید تا من به عنوان کارگر برای شما کار کنم؟
یعنی شما برای ما در مغازه خبازی کار می کنید؟
بلی! چرا کار نکنم؟ کارفرما هر کجا که باشد کارفرما است، نه لباس، نه زبان، نه نژاد هیچ کدام از آنان هیچ تأثیری در تخفیف استثمار کارگر ندارد. کارگر هر کجا کار کند استثمار می شود، حال این کارگر در یک کارگاه یک نفره کار کند و استثمار شود یا در یک کارگاه ١٠٠ نفره، برای کارگر هیچ فرقی ندارد. حال کار فرمای او به چه زبانی حرف می زند و یا از نظر مذهبی متعلق به کدام آئین است. کارفرما تنها به فکر سود بیشتراست.
بعد از این صحبت ها که من تنها خلاصه ای از آنرا نوشتم "مأموران مهمان" منزل ما را ترک کردند و رفتند.) آن شخص که در زندان رجایی شهرکرج بود و من را بازجویی می کرد همان "مهمان" ١٢ سال پیش منزل ما بود که امروز من را بازجویی می کند. ( به گفته خود آن شخص، چون چشمان من بسته بود و من ایشان را نمی دیدم.)
آن شخص بعد از صحبت هایش آن محل را ترک نمود و یک نفر دیگر آمد، آن فرد دیگر وقتی من را دید با خوشحالی گفت: محمود من را می شناسید؟
خیر.
چرا، شما من را می شناسید؟
نمیدانم شما کی هستید؟
فکر کنید در شهر خودتان چند بار شما نزد من آمدید و من هم نزد شما آمدم . اما سعی نکنید که من را بشناسید چون نمی توانید و ... در ادامه گفت:
من می‌خواستم از شما بازجویی کنم ولی به من اجازه ندادند برای اینکه می گفتند شاید من به شما ترحم کنم و....
من در مقابل این صحبت ها ساکت شدم به خاطر اینکه هم توان صحبت نداشتم و هم درد شدید، به این دلیل صحبت کردن برایم مشکل بود ولی به دلیل اینکه بازجوها احساس نکنند که من از ترس حرف نمی زنم، یواش یواش زیر لب می خندیدم و آماده هم نبودم به آنان بگویم که من از ناحیه پشت ضربه خوردم، چون من مطمئن بودم با یک معذرت خواهی آن را ماست مالی می کردند. بعد از اینکه این شخص رفت آن شخص دیگر یعنی بازجوی اولی برگشت و نشست.
احوال شما خوب است آقای صالحی؟
خیلی ممنون من خوبم مشکلی ندارم.
چند ورق از فرم های بازجویی را به من نشان داد و گفت:
این ورق ها را می شناسید؟ بلی .
محمود تو را قسم می دهم به خدا تا این تاریخ چند بار این فرم ها را پر کردید؟
زیاد، من هر بار که دستگیر می شوم این فرم ها را پر می کنم و این فرم ها برای من آشنا هستند.
خیلی خوب. پس من شما را به خوبی می شناسم و کلیه افرادی که امروز دستگیر شده اند را می شناسم و کمیته غیر قانونی هماهنگی را هم می شناسم به همین دلیل دیگر نباید حرف های اضافه بزنیم و یک راست می رم سر اصل مطلب.
من می دانم که شما عضو حزب کمونیست ایران هستید و در این مورد یقین داریم. اما این صحبت ها را به عنوان سئوال از شما نمی کنم تا آن را کتباً جواب دهید، چون می دانم که وقت را به هدر می دهید و به این سئوال ها جواب نمی دهید. اما اگر خود شما مایل هستید می توانید شفاهی به آنان جواب دهید:
ما امروز محمود صالحی را دستگیر نکردیم تا از ایشان بازجویی کنیم. ما ابراهیم کچل ( منظور سید ابراهیم علیزاده بود) حسن رحمان پناه و صلاح مازوجی را بازداشت کردیم و من حال از آنان بازجویی می کنم و...
من هم در جواب این همه صحبت هایی که کرد، تنها گفتم شما آزاد هستید که به هر شکلی فکر کنید و من حرفی برای گفتن ندارم، چون دستگیری ما هیچ ربطی به احزاب ندارد، و احزابی هم این را بگویند، کاملاً دروغ می گویند و به نظر من خودشان را بزرگ می کنند.
خیلی خوب محمود ما شما را چکار کنیم؟ زندان کنیم و یا آزاد نمایم؟
هر کاری که دوست دارید انجام دهید من در این مورد حرفی ندارم.
تو باید بگویی که ما با شما چکار کنیم. وقتی شما به خارج از کشور رفتید به این خاطر ما جلو شما را نگرفتیم که دیگر برنگردید و ما گفتیم شما هم مثل آنان که رفتند دیگر بر نمی گردید، شما چرا باز هم به ایران برگشتید و ...
من در ایران مشکلی ندارم تا از ایران بروم.
خیلی خوب حال به من بگو که ما با شما چکار کنیم؟
هر کاری که دوست دارید انجام دهید ما جرمی مرتکب نشدیم و...
یعنی شما دوست دارید در زندان باشید یا آزاد؟
خوب هیچ کسی دوست ندارد در زندان باشد. اما اگر اجباراً زندان هم بروم مشکلی نیست. بلی راست می گویید کورش مدرسی می گوید، زندان هم جزئی از مبارزه است. سکوت کردم.
یعنی نجیبه همسرت باید باز هم به درب زندان ها بیاید تا شما را ملاقات کند؟
بله، مشکلی نیست.
چرا بچه‌هایت (سامرند و سیامند) را به مقر کومله نمی فرستید تا برای آنان کار کنند؟
سامرند و سیامند خودشان بزرگ شده اند و هر کاری که انجام دهند ربطی به من ندارد. این سئوال را باید از خودشان بکنید.
شما مرد نیستید، اگر مرد بودید سامرند و سیامند را می فرستادید مقر کومه له تا برای آنان کار کنند.
بچه های من بزرگ شدند و خود آنان می توانند برای خود تصمیم گیری کنند.
بعد از این صحبت ها فرم بازجویی را آورد.
اسم؟ محمود
نام خانوادگی؟ صالحی
نام پدر؟ محمد
شماره شناسنامه؟ ٨٧٠
شماره کارت ملی؟ نمی دانم.
تاریخ تولد؟ ١٣۴١/۵/١
شغل؟ از کارافتاده سازمان تأمین اجتماعی
خیلی خوب است شما که بازنشسته شدید، دیگر چه می خواهید؟ (این سئوال نبود صحبت بود)
دین؟
خودش قبل از اینکه من جواب دهم نوشت، کمونیست.
مذهب؟
خودش جواب داد، لامذهب.
مدرک تحصیلی؟
خواندن و نوشتن
سابقه دارید؟
بلی
اسم همسر؟
نجیبه صالح زاده.
تاریخ تولد؟ ١٣۵٠
اسم بچه ها؟ سامرند و سیامند.
س: سامرند چکاره است و چند سال سن دارد توضیح دهید؟
ج: سامرند ازدواج کرده و حال در یک مغازه کفش فروشی در شهرستان بانه مشغول به کار می باشد و شهریور ماه ١٣٦٩ متولد شده.
س: سیامند چکاره و متولد چه سالی است توضیح دهید؟
ج: سیامند، دانشجو رشته معماری است و در شهر بوکان مشغول به تحصیل می باشد و متولد اسفند ١٣٧١ می باشد.
جناب بازجو لطفاً قبل از اینکه ما را اعدام کنید یک بار ما را به توالت ببرید چون من کار دارم!!
بازجو وقتی این حرف من را شنید، با نارحتی گفت:
کومه‌ڵه جنایت کار. شما مردم را اعدام می کنید نه ما.
یک نفر را صدا کرد و از ایشان خواست تا من را به توالت ببرد، وقتی آن یک نفر آمد با عجله دست من را دنبال خود کشید و می گفت بدوم، من که خیلی ناراحت بودم از آن شخص درخواست کردم که دست چپم را نگیرد به دلیل اینکه رگ مصنوعی گذاشتم برای دیالیز.
بازجو که نظاره گر این صحبت ها بود به آن مرد گفت که مواظبش باشید. به این ترتیب من را به توالت بردند و بدنبال بعداً من را به اطاق بازجویی آوردند.
بعد از تکمیل این فرم یک نفر دیگر را به اطاق من آوردند و آن گوشه دیگر اطاق ایشان را گذاشتند و از او هم بازجویی می کرد. بعداً متوجه شدم که علی رضا خباز بود.
سئوال ها شروع شد بازجو با خودکار قرمز آن را می نوشت و من هم باید با خودکار آبی جواب می دادم. من و علی رضا خباز دو نفری در یک اطاق بودیم و هیچ کدام از ما نباید حرف می زد. تنها باید به سئوال های بازجو که می نوشت جواب می دادیم.
سئوال: سابقه زندان و محکومیت خود را توضیح دهید؟
ج: سه بار محکوم شدم، یک بار در سال ١٣٦۵ بار دوم در سال ١٣٧٩ و بار سوم سال ١٣٨۵.
س: در کرج چکار می کردید؟
ج: جلسه داشتیم.
س: جلسه چی؟
ج: مجمع عمومی سالیانه کمیته هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکلهای کارگری.
س: کمیته هماهنگی شما غیر قانونی است.
ج: کمیته هماهنگی برابر ماده ١٣١ قانون کار، قانونی است.
س: شخص دعوت کننده چه کسی بود؟
ج: هیئت اجرایی.
س: مشخصاً چه کسی با شما تماس گرفت و گفت مجمع داریم.
ج: یکی از اعضای هیئت اجرایی
س: آن شخص چه کسی بود؟
ج: علی رضا عسکری.
س: چه کسی مسئول هماهنگی شهر سقز بود؟
ج: رحمان کاردار.
س: شما با چه کسی به اینجا آمدید؟
ج: همراه جمیل راست خدیو، رحمان کاردار و علی حسینی.
س: با چه وسیله ای آمدید؟
ج: با ماشین جمیل راست خدیو.
س: جلسه چطور بود و هیئت رئیسه چه کسانی بودند؟
ج: جلسه وقتی شروع شد یکی از اعضای هیئت اجرای سخنانی ایراد کرد و بعداً با رأی شفاهی، هیئت رئیسه انتخاب شد.
سئوال: اسامی هیئت اجرایی؟
ج ١- سید غالب حسینی ٢ - نظام صادقی ٣ - سعید مقدم ۴ - وفا قادری ۵ - ریحانه صابر ٦ - علی رضا عسکری ٧ - میترا همایونی ٨ - شریفه محمدی
س: مسئول امور مالی چه کسی است؟
ج: محمود صالحی.
س: مگر شما استعفاء ندادید؟
ج: چرا ولی هنوز کسی به جای من معرفی نشده به همین دلیل من هنوز مسئول امور مالی کمیته هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکل های کارگری هستم.
س: مسئول سایت چه کسی است؟
ج: من نمی دانم.
س: چرا نمی دانید؟
ج: به دلیل اینکه من از٩٠/١/٦ رسماً از هیئت اجرایی استعفاء دادم و در تاریخ ٩٠/٦/٢٨ استعفاء من را قبول کردند.
س: مسایل مالی شما از چه راه های تامین می گردد؟
ج: از دریافت حق عضویت اعضاء.
س: هر عضو در ماه چقدر پول پرداخت می کند؟
ج: هر عضو در ماه مبلغ ٢٠٠٠ تومان حق عضویت پرداخت می کند.
س: شما از خارج پول و یا کمک مالی دریافت نمی کنید؟
ج: خیر ما نه از خارج پول دریافت می کنیم و نه کمک مالی.
س: این پول ها را چکار می کنید؟
ج: برای هزینه های جاری کمیته هماهنگی و اگر هم پولی باقی بماند به طور وام در اختیار اعضاء قرار می گیرد.
س: چقدر پول نقد دارید؟
ج ٣٠٠ یا ۴٠٠ هزار تومان.
س: این پول نزد چه کسی است؟
ج: نزد من می باشد.
س: کمیته غیر قانونی هماهنگی چند سال است که فعالیت می کند؟
ج: کمیته هماهنگی غیر قانونی نیست و بر اساس ماده ١٣١ قانون کار جمهوری اسلامی ایران فعالیت می کند و مدت ٧ سال است که تشکیل شده.
س: کمیته هماهنگی جلسه تشکیل می دهد؟
ج: هر چند مدت یک بار جلسه تشکیل می دهد.
س: در این جلسات چه مواردی مطرح می گردد، توضیح دهید؟
ج: در جلسات بحث بر سر چگونگی فعالیت کمیته و طبقه کارگر ایران و جهان است.
س: خوب حال شما را گرفتیم و جلسه شما را بهم زدیم؟ چرا محسن حکیمی را دعوت نکردید تا ایشان را هم دستگیر کنیم؟
ج: شما با این حمله به مجمع عمومی سالیانه کمیته هماهنگی، اعضای آن را به قهرمان تبدیل کردید.
س: یعنی نظر شما این است؟
ج: بلی من این نظر را دارم.
س: در مورد انشعابات حزب کمونیست ایران توضیح دهید؟
ج: یک بار فراکسیون کارگری از حزب کمونیست ایران انشعاب کردند، رهبر این گروه منصور حکمت بود که بعداً حزب کمونیست کارگری را تاسیس کردند. بعد سازمان زحمتکشان انشعاب کرد و رهبر این انشعاب عبدالله مهتدی بود. چند سال پیش عده دیگری رفتند که رهبر آنان ساعد وطن دوست بود.
س: در مورد حزب کمونیست کارگری و انشعابات آن توضیح دهید؟
ج: از زمان تأسیس تا امروز حزب کمونیست کارگری چند انشعاب را پشت سر گذاشته است. و حال حزب کمونیست کارگری، حزب کمونیست کارگری (حکمتیست) و چند دسته دیگر از آنان انشعاب کردند که من اسامی آنان را نمی دانم.
س: تا این تاریخ به خارج از کشور رفته اید و به چند کشور، توضیح دهید؟
ج: من یک بار به دعوت ۵ سندیکای کارگری فرانسه به آن کشور رفتم و بعداً هم به کشور سوئد رفتم.
س: هزینه این مسافرت را خودت پرداخت کردید؟
ج: خیر هزینه این مسافرت به عهده سندیکاهای فرانسه بود.
س: چطور این سندیکاها با شما تماس گرفتند؟
ج: از طریق یک نفر به اسم نسان که بچه سنندج است و خود ایشان مغازه دار و عضو آن سندیکاها است.
س: نسان نودینیان؟
ج: خیر، نسان نودینیان نیست، این نسان با هیچ کدام از احزاب ارتباطی ندارد.
س: شهرت نسان چیست؟
ج: نمی دانم.
س: چرا نمی دانید؟
ج: خوب نمی دانم.
س: در منزل چه کسانی بودید؟
ج: منزل نسان و احمد بخرد طبع.
س: چه کسانی را در فرانسه ملاقات کردید، توضیح دهید؟
ج: من کسی را ملاقات نکردم اما چند نفر را دیدم، مثل یوسف اردلان و فرهاد شعبانی
س: یوسف اردلان که ناسیونالیست است؟
ج: خوب ناسیونالیت باشد، ایشان دوست من است.
س: فرهاد شعبانی چکاره است و شغل ایشان چیست توضیح دهید؟
ج: فرهاد شعبانی پیشمرگ کومله است و فیلم بردار تلویزیون کومله می باشد.
س: دیگر چه کسانی را دیدید؟
ج: چند نفر از دوستان قدیمی به اسامی احمد احمدی، صدیق اسماعیلی و محمود کیوان.
س: صدیق اسماعیلی چند مدت است که به خارج رفته است؟
ج: مدت ١١ سال است که به خارج رفته است و با هیچ کدام از احزاب نیست.
س: در مراسم اول ماه مه امسال در شهر سنندج شرکت کردید؟
ج: خیر من در سنندج نبودم.
س: در مراسم اول ماه مه سقز در کجا بودید؟
ج: مراسم اول ماه مه سقز در میدان کارگران ساختمانی برگزار شد و من در آن محل بودم و برای کارگران صحبت کردم.
س: چند نفر از اقوام شما در خارج از کشور هستند، توضیح دهید؟
ج: هیچکس.
س: چند نفر از اقوام شما در مقر کومله هستند، توضیح دهید؟
ج: من یک خواهر زاده دارم به اسم کامران حسنی که یک مدت پیشمرگ کومله بود و بعد از آنجا بیرون آمد و حال نزد سازمان زحمتکشان کردستان ایران پیشمرگ شده.
س: می گویند شما کامران را فرستادید؟
ج: خیر این دروغ محض است.
س: یعنی شما کامران را نفرستادید تا نزد کومله برود؟
ج: خیر این یک دروغ محض است. من اصلاً خبر نداشتم که کامران به عراق هم رفته است.
س: مادر کامران نزد او می رود، و می گویند شما ایشان را می فرستید.
ج: مادر کامران نزد ایشان می رود ولی به من هیچ ربطی ندارد.
سئوال: آدرس ایمیل خود را بنویس؟
h_samrand@yahoo.com
س: پاسورد ایمیل شما چیست؟
ج: نوشتم.
س: هر چیزی که من ننوشتم و یا شما یادت رفته توضیح دهید؟
ج: به نظر من اطلاعات شما از من بیشتر است و من به اندازه شما اطلاعات ندارم.
ای لاکردار عاقبت توپ را به زمین من انداختید.
سکوت کردم.
محمود بیا از کمیته هماهنگی استعفاء بده و خودت را از این مخمصه نجات دهید.
سکوت کردم و یواش یواش می خندیدم.
محمود بگذار این بنده خدا را از اینجا ببرم و بعد با هم صحبت کنیم. (منظور بنده خدا علی رضا خباز بود که در اطاق من بازجویی می شد.)
یک نفر را صدا کرد و علی رضا را بردند و بعد شروع کرد به حرف زدن.
ما حال با شما چکار کنیم؟ بیا از کمیته هماهنگی استعفاء بده و خود را خلاص کنید، شما دیگر پیر شدید و چرا باید نجیبه باز هم به جلو درب زندان ها بیاید.
البته من خودم به دلیل اینکه نمی توانستم فعالیت کنم از هیئت اجرایی کمیته استعفاء دادم و از آن زمان خیلی کم کار اجتماعی کردم. چون من مریض هستم و نمی توانم زیاد صحبت کنم و یا از منزل خارج شوم. مریضی به من اجازه نمی دهد که مثل سالهای گذشته به فعالیت بپردازم .
محمود شما بیا به ما یک تعهد بدهید که از کمیته هماهنگی استعفاء می دهید و دیگر در جلسات کمیته هماهنگی شرکت نمی کنید تا من همین حالا شما را آزاد کنم.
سرم را بلند کردم و با خنده گفتم، این حرف ها را به من نگو که من در این مکان تعهد دهم.
پس ما به نتیجه نمی رسیم بلند شو برگرد به بند، من می دانم که شما از فرانسه پول آوردید تا در ایران یک تشکل دیگر تاسیس کنید.
این حرف ها شایعه است من نه از فرانسه پول آورده ام و نه در نظر دارم که یک تشکل دیگر را تأسیس کنم.
رفقای خود شما این اطلاعات را در اختیار ما قرار دادند.
رفقای من کم لطفی کردند که این صحبت ها را کردند، چون این واقعیت ندارد.
ما می دانیم که شما با محمد عبدی پور مشکل دارید و تا این تاریخ چند نفر نزد شما آمدند تا با هم آشتی کنید و آخرین بار علی رضا عسکری بود ولی شما جواب ندادید.
ببخشید جناب، این مورد ربطی به شما و بازجویی امروز من ندارد و این یک مسئله شخصی است، خواهش می کنم در این مورد صحبت نکنید چون جواب نخواهم داد.
شما فکر می کنید با رفتن به فرانسه و ... می خواهید چکار کنید. جلسه ای که برای شما در فرانسه تشکیل دادند یک عده پیر و پاتال (این جمله خود بازجو بود) آمده بودند به صحبت های شما گوش دادند. این افراد می خواهند چکار کنند؟
من در مقابل این صحبت ها سکوت کردم.
شما مردم را بدبخت کردید و کارگران پرریس به خاطر شما بود که از کار اخراج شدند.
چرا به خاطر من، من که کارفرما نیستم تا آنان را اخراج کنم؟
ما شما و منزل شما را هر لحظه تحت نظر داریم و هر کسی به منزل شما بیاید ما برای ایشان پرونده تشکیل می دهیم و می گویم که به مقر کومله رفته است. ما سعی کرده ایم که مردم از شما فاصله بگیرند، و تا این تاریخ هم این کار را کرده ایم.
من هم در جواب گفتم: این نشانه لطف شما می باشد.
شما اگر شهامت دارید چرا به مقر کومله نمی روید و در آنجا مبارزه نمی کنید؟
من به مقر کومله نمی روم و کاری هم به کومله ندارم.
شما اگر می خواهید کمیته هماهنگی به ثبت برسد باید امروز مصاحبه تلویزیونی کنید و ما آن را پخش خواهم کرد. شما باید علیه حزب کمونیست کارگری و حزب کمونیست ایران موضوع بگیرید و آنان را افشاء کنید، در غیر اینصورت هیچ وقت کمیته شما به ثبت نخواهد رسید، اما اگر مصاحبه کنید ما فردا کمیته هماهنگی را ثبت خواهم کرد و...
وقتی این صحبت ها را شنیدم با خنده گفتم: من به حزب کمونیست کارگری و حزب کمونیست ایران چه کار دارم. اگر آنان اعلام کنند که کمیته هماهنگی مربوط به آنان است من و تمام اعضای آن کمیته بلافاصله موضع خواهیم گرفت و اعلام می کنیم که کمیته هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکل های کارگری مربوط به هیچ یک از احزاب خارج از کشور نیست و یک کمیته مستقل و برای ترویج مسائل کارگری مبارزه می کند.
پس شما حاضر نیستید این کار را انجام دهید؟
خیر من هیچ وقت این کار را نخواهم کرد. اما اگر کسی کمیته ما را به خود و تشکیلات خود منتسب کند ما فوری آن را افشاء خواهیم کرد. من چند روز پیش یک تکذیبه دادم در مورد مصاحبه خودم با یک روزنامه نگار فرانسوی.
بلی ما هم این تکذیبیه را دیدیم.
حال مردم می گویند که محمود با دعوت ۵ سندیکای فرانسه به آن کشور رفته است، آقای صالحی ما هر کاری که دلمان بخواهد انجام می دهیم. دیدید که چطور به جان کمیته مرکزی کومله افتادیم و حسن رحمان پناه را توسط افراد خودمان که هیچ کس آنان را نمی شناسد تحریک کردیم که از کومله استعفاء بدهد ولی متاسفانه کومله آن را قبول نکرد. من وظیفه دارم که به شما بگویم که برو در خانه خود بشین و کاری به هیچی نداشته باشید. بیا امروز ظاهری هم شده به من یک تعهد بدهید و بعد شما را آزاد خواهم کرد.
جناب امکان ندارد من تعهد بدهم و این صحبت های شما امروز برای من مفید بود. راستش را بخواهید من هنوز نمی دانم به چه جرمی بازداشت شدیم و به ما تفهیم اتهام نشده است. اما در مورد احزاب هم باید بگویم که آنان هیچ ربطی به ما ندارد، انشعاب کنند و یا افراد آن استعفاء دهند.
منزل ریحانه رفتید؟
بله.
منزل ریحانه کجاست؟
نمی‌دانم.
چطور به منزل او رفتید ولی نمی دانید؟
بخاطر اینکه من تهران بلد نیستم و شب بود که به آن خانه رفتم.
حدوداً در کدام منطقه بود؟
فکر کنم از میدان صادقیه گذشتیم.
شما می دانید که منزل ریحانه کجاست ولی به ما نمی گویید؟
من نمی دانم منزل ایشان کجاست و شما چرا نمی روید از خود ایشان سئوال کنید؟. این در حالی است که خود ریحانه نزد شما بازداشت است؟
شما می‌گویید که کار مخفی انجام نمی دهید، پس چرا موقع جلسه باطری موبایل های خود را در می آورید و آن را خاموش می کنید؟
ما باطری موبایل را در نمی آورم، ولی آن را خاموش می کنم به خاطر اینکه وقت جلسه را نگیریم و کسی با موبایل صحبت نکند، و جلسه ما هیچ وقت مخفی نبوده، چون ما با تلفن هم دیگر را دعوت می کنیم.ما می دانیم که کلیه تلفن های ما شنود می شود. اگر جلسه های ما مخفی باشند پس چرا با تلفن همدیگر را دعوت می کنیم؟
بهرام رحمانی را می شناسید؟
بلی او را می شناسم ولی حضوری ایشان را ندیده ام.
بهرام رحمانی کتاب برای شما نوشته است؟
ایشان کتاب برای من ننوشته است بلکه ایشان نوشته های من را جمع آوری کرده است.
بهرام رحمانی چکاره است؟
روزنامه نگار.
بهرام رحمانی روزنامه نگار نیست دروغ می گویید.
سکوت کردم.
پول کتاب‌هایی که مربوط به شماست چکار کرده است؟
هزینه چاپ آن شده.
به این ترتیب بازجویی من تمام شد و بازجو من را با نارحتی به بند انتقال داد.
سرانجام همه بچه ها بازجویی شده بودند و هر کسی برای خودش مشغول بررسی و تحلیل اوضاع بود، که با ما چکار می کنند. روز شنبه ساعت ۴ صبح یکی یکی ما را به داخل کریدور صدا می کردند و با زور و تهدید یک ورقه را به ما امضاء کردند که چند نفر از بچه ها به آن برخورد غیر انسانی اعتراض کردند که در نتیجه آنان را به یک بند دیگر انتقال دادند.
غروب روز شنبه یک نفر از مأموران به داخل بند ما آمد و تمام افراد را به صف کردند و از هر کسی که جلو ایستاده بود، اسم و نام خانوادگی را سئوال می کرد. وقتی فرد خطاب شده جواب می داد، او را جدا می کرد و هر بار ١٠ نفر را با خود می برد. این در حالی بود که هیچ کدام از بچه ها نمی دانستند که ما را به کجا می برند. من آخرین نفر بودم که صدایم کردند. اما "فرامرز فطرت نژاد" و "مسعود سلیم پور" هم در بند ما بودند ولی آنان را جدا کردند و گفتند بعداً شماها را می برم. ما را به یک سالن آوردند و بعد با شمارش عدد یک به ما گفتند تا وسائل های خود را برداریم و پشت سر هم به خط شویم. ما هم وسائل های خود را برداشتیم و پشت سر هم دیگر به خط شدیم، سپس ما را به یک سالن دیگر بردند و در آن مکان هر نفری چند تا امضاء از ما گرفتند و هیچ کسی نمی دانست چه چیزی را امضاء می کند، یکی از بچه ها گفت "امضاها برای چیست؟" یکی جواب داد برای این وسائل هاست که تحویل گرفتید. بعد از طی کردن چند سالن طولانی وارد حیاط شدیم. در حیاط یک ماشین سمند و یک ماشین ون ایستاده بودند، جعبه ماشین سمند را باز کرده بودند و کلیه مدارک ما داخل آن بود و هر کسی وسایل خود را بر می داشت و سوار یک ماشین ون می کردند. بعد از طی کردن مسافتی به درب خروجی زندان رسیدیم و هیچ کس فکر نمی کرد که آزاد می شود. ما را که ٩ نفر بودیم در جلو یک پارک پیاده کردند و به ما گفتند، شما در این چهار راه می توانید به هر کجا که می خواهید بروید. ما هم بلافاصله با چند نفر از دوستان تماس گرفتیم و گفتند که در آن منطقه هستند که روز پیش دستگیر شده بودند. آخر ما آخرین نفر بودیم که آن روز آزاد شدیم. ما زمانی به آن منطقه رسیدیم که تعداد زیادی از بچه ها حضور داشتند و تعدادی از آنان به میان مردم آن محله رفته بودند و از بابت وقایع روز قبل از مردم معذرت خواهی کرده بودند و مردم هم دوستان ما را به گرمی تحویل گرفته بودند. در این لحظات بود که چند نفر از خانم های محله با پخش شیرینی این آزادی را جشن گرفتند.
بچه ها همگی دسته دسته به شهرهای خود برگشتند و من، جمیل راست خدیو، رحمان کاردار و سید علی حسینی به ستاد خبری کرج رفتیم تا وسایل جمیل و رحمان را تحویل بگیریم. بعد از اینکه یک ساعت درب ستاد خبری کرج را زدیم کسی در را باز نکرد و ما هم بدون هیچ نتیجه ای در ساعت ١١ و نیم شب به سمت شهر سقز حرکت کردیم .
من از اولین روز ورود به زندان به دلیل درد زیاد که از ناحیه کمر و لگنم داشتم نمی توانستم راست بشینم و هر لحظه خودم را به شکلی قرار می دادم تا دردم آرام شود، اما من به بازجو نگفتم که ما را زدند، در حالی که در خود زندان هم تا زمانی که ما را به اطاق بازجویی بردند ما را زدند. ولی چند نفر از بچه ها در زمان بازجویی به بازجوها گفته بودند که در زمان دستگیری آنان را زده اند. بازجوها از آنان معذرت خواهی کرده بودند و... من به دلیل اینکه بچه ها ناراحت نشوند وقتی از من احوال پرسی کردند، در جواب آنان می گفتم که خیلی خوب هستم و هیچ گونه مشکلی ندارم.
زمانی که به سقز برگشتیم برای دوستان تعریف کردم که کمرم درد می کند و نمی توانم بشینم. همسرم نجیبه و دوستان خیلی اصرار داشتند که نزد دکتر بروم تا من را ببیند. چند روز با همان درد شدید سر کردم و عاقبت از روی ناعلاجی به بیمارستان تأمین اجتماعی رفتم و خودم را به دکتر معرفی کردم. دکتر بلافاصله دستور داد که از پشت و کمر من رادیوگرافی به عمل آید و نتیجه را به دکتر معالج بردم. دکتر وقتی رادیوگرافی را دید با کمال ناباوری به من گفت که چند مهره پشت شما شکسته است و آن شکستگی در جای قرار دارد که نمی توان کاری با آن کرد. نه می توانیم آن را گچ و یا آتل بگیریم، تنها چیزی که می توانید از آن استفاده کنید Airg است و باید از منزل خارج نشوید و استراحت کامل نماید. بچه ها آن را برایم تهیه کردند ولی درد همان درد قبلی بود که در نتیجه چند نفر از اقوام گفتند که باید روی آن مشما و یا قیر و ضوت (در منطقه ما معمولاً قیر و ضوت برای دنده ها به کار می برند تا با گذاشتن آن دنده های شکسته شده ترمیم پیدا کند.) به این ترتیب روی آن محل شکسته شده قیر و ضوت... گذاشتیم و بعد از چند مدت یه کم خوب شدم.
این خلاصه ای از بازجویی، و برخورد غیرانسانی نیروهای لباس شخصی با ما کارگران در شهر کرج بود.
اما این برای من خیلی مهم است که چرا هر زمان ما کارگران از منافع کارگران و محرومان جامعه سخن می گوییم و اظهار می داریم که باید دستمزد حقوق بگیران متناسب با سطح تورم واقعی موجود افزایش پیدا کند، بلافاصله ما را به یک حزب ( به قول آنان غیر قانونی) وصل می کنند و ما را به این نام صدا می کنند و یا با هر نوع بهانه ای ما را به همکاری با آن احزاب و فعالیت در راستای اهداف آنان متهم می کنند. این در حالی است که به قول خود مسئولان امنیتی" آن احزاب از سال ١٣٦٢ از بین رفته اند و هیچ گونه فعالیتی در ایران ندارد. پس چرا ما را به این اتهام دستگیر می کنند و ما را به ارتباط داشتن با آنها متهم می کنند؟!
(١) نگاه کنید به:
"کارگران در کرج به چه اتهامی مورد ضرب و شتم قرار گرفتند؟- محمود صالحی" اینجا کلیک کنید، و یا در زیر مشاهده و مطالعه نمائید.

کارگران در کرج به چه اتهامی مورد ضرب و شتم قرار گرفتند؟- محمود صالحی

بیش از یک سال از برگزاری پنجمین مجمع عمومی کمیته هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکل های کارگری که در تاریخ پنجم فروردین 1390 برگزار شده بود، می گذشت. برابر اساسنامه، مجمع عمومی عادی را باید سالیانه تشکیل داد تا فعالیت های هیئت اجرایی، بازرسان و امور مالی در فاصله بین دو مجمع، توسط اعضای حاضر در نشست کمیته هماهنگی مورد ارزیابی قرار گیرد و هیئت اجرایی و بازرسان جدید نیز انتخاب شوند. به این ترتیب کمیته هماهنگی در اسفند ماه 1390 با ارسال نامه ی رسمی، از وزارت کار تقاضا کرد تا یکی از سالن های آن وزارتخانه را جهت برگزاری مجمع عمومی در اختیار ما قرار دهد. اما پاسخ مسئولین اداره کار به مراجعه مکرر نماینده ما، منفی بود و آنها به صورت شفاهی به این درخواست، جواب رد دادند. بنابراین اعضای کمیته هماهنگی بر اساس وظیفه خود و تقاضای اکثریت اعضا تصمیم گرفتند که مجمع عمومی ششم را در روز جمعه 26 خرداد 1391 را در مهرشهر شهرستان کرج برگزار کنند و در همان حال پیگیر تقاضای رد شده ما از اداره کار شوند.

من محمود صالحی به همراه جمیل راست خدیو، رحمان کاردار، علی حسینی در ساعت چهار و نیم بعد ازظهر روز پنج شنبه با ماشین شخصی از شهرستان سقز به طرف کرج حرکت کردیم . ما ساعت ده و نیم شب به امامزاده طاهر رسیدیم و پس از تماس با یک شماره تلفن، دو نفر از دوستان دنبال ما آمدند و ما را به مکانی بردند که روز شنبه، بعد از آزادی از زندان، متوجه شدم که آن محله، بلوار ارم نام داشت و خیابان  5 شرقی  است.
ما بعد از طی کردن چند پله آپارتمان، به منزل مورد نظر در طبقه سوم رسیدیم. درب زدیم و یک دختر خانم با احترام کامل در را باز کرد و خود را به  ما معرفی کرد. وقتی وارد اطاق شدیم احساس کردم که وارد یک مغازه تخم مرغ فروشی شده ام! زیرا که تمام دیوارهای این خانه محقر آپارتمانی پوشیده از جعبه های خالی شانه تخم مرغ بود. از دوستان دلیل اش را پرسیدم، یکی از آنها پاسخ داد که به خاطر اینکه صدا به بیرون نرود و مزاحم همسایه ها نشود و زدن این شانه های خالی تخم مرغ،  به این دلیل است. تا ساعت هفت و نیم صبح بقیه ی دوستان نیز آمدند. زمانی که در حال صرف صبحانه و صحبت های پراکنده بودیم، شاید کسی فکر نمی کرد که نیروهای امنیتی به این منزل حمله کنند و آنها را دستگیر کنند.
جلسه مجمع عمومی ششم کمیته هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکل های کارگری ساعت 8 صبح با سخنان یکی از دوستان و با انتخاب هیئت رئیسه کار خود را شروع کرد. بعد از گذشت یک ساعت، بعضی از دوستان به صورت پراکنده در مورد نامناسب بودن این مکان با یکدیگر تبادل نظر می کردند. وقتی کسی صحبت می کرد، با دست به او تذکر داده می شد که صدایش را آرام تر کند تا مزاحم همسایه ها نشوند. جلسه با همه مشکلات و نگرانی شرکت کننده گان، تا ساعت 12 ظهر طول کشید و ناگهان خبری در بین ما به سرعت پیچید که نیروهای انتظامی محله و تمام اطراف آن را محاصره کردند. من و چند نفر به همراه صاحب خانه به طرف یک پنجره رفتیم تا بیرون را نگاه کنیم. روبروی همان ساختمان، ما متوجه نیروهای زیادی شدیم که مستقر شده بودند، اما صاحب خانه گفت چیزی نیست این نیرو برای ما نیست، لطفا" آرام باشید! شرکت کننده گان باز هم به جلسه خود ادامه دادند که زنگ درب منزل را زدند. یکی از بچه ها در را باز کرد که بعد از چند لحظه برگشت و گفت که کسی برای رفتن به پشت بام، کلید می خواهد.
ساعات 20/12 دقیقه بود که با  شلیک اولین گلوله حمله به منزلی که ما داخل آن بودیم، آغاز شد و ده ها مامور لباس شخصی پشت درب با فحش و ناسزا، فریاد می زدند که در را باز کنید. شرکت کننده گان در مجمع عمومی، سراسیمه به اطراف خود در همان منزل کوچک به تحرک افتادند و هر کسی سعی می کرد به گوشه ای از منزل پناه ببرد و به هر شکلی خود را پنهان کند. به محض اینکه در را باز کردیم، ده ها نفر مامور لباس شخصی مسلحانه وارد منزل شدند و لوله اسلحه های خود را به سمت چهره و دهان بچه ها می گذاشتند و از آنها می خواستند تا رو به زمین بخوابند. بارها من در تلویزیون تصاویر حمله نیروهای امنیتی اسرائیل را به صفوف مردم فلسطین دیده ام که مردم را به باد کتک می گیرند، اما افرادی که به ما کارگران در آن منزل حمله کردند، صد برابر از نیروهای اسرائیل وحشی تر بودند. همه بچه ها رو به زمین دراز کشیده و دست های شان پشت سر گذاشته بودند و هر کسی تکان می خورد، بلافاصله چند نفر از آن آدم های مفت خور که با دسترنج زحمت ما کارگران و پول نفت ما، تغذیه کرده و به این مقام رسیده اند، با لگد و فحش هایی رکیک مواجه می شد. ناسزاهایی که فقط باید از دهان آن نیرو که به ما حمله کردند، می توان شنید؛ چون ما از تکرار چنین بی حرمتی ها شرم داریم. عده ای از مامورین وقتی متوجه لباس های محلی کوردی ما شدند، دیوانه وار ما را به باد کتک گرفتند و فریاد می زدند که " شما هزاران پاسدار را کشتید و در این شهر چه غلطی می کنید و...." یکی از مامورها روی پشت من آمد و با لگد به پشت ام کوبید که یکی از بچه ها که نزدیک من دراز کشیده بود داد زد: " او را نزنید، کلیه اش نارحت است." لباس شخصی وحشی وقتی این جمله را شنید با هر دو پا به کمرم می زد و فریاد می زد که " بگذار کلیه اش بترکه و ...".
در این هجوم گسترده، همه ی بچه ها کتک خوردند، یکی از ناحیه سر، یکی از ناحیه پا، یکی از ناحیه دست و یکی از ناحیه شکم مجروح شدند و مامورین فریاد می زدند که این افراد خرابکار هستند. جمع زیادی از مردم ساکن در ساختمان با فریاد های نیروهای امنیتی و تیراندازی آنها، بیرون آمده بودند و وحشت زده، سئوال می کردند که چی شده، این همه تیراندازی برای چیست؟ چرا این همه مردم اینجا هستند؟ چرا به آنها می زنید و...؟ یکی از فرماندهان نیروهای سرکوبگر رو به مردم کرد و آنان را به داخل اطاق ما دعوت کرد. چند زن آمدند و وقتی همه این افراد را دیدند و همگی رو به زمین و دست ها پشت سر، خوابیده اند، گفتند که " این افراد چکاره هستند"؟ یکی از مامورین پاسخ داد که " این افراد خرابکارند و شما مردم باید از ما تشکر کنید که دست این افراد خرابکار را از سر شما برمی داریم ..." و به ما اجازه نمی دادند که پاسخ دهیم و به محض اینکه صدایی از کسی بلند می شد، چند نفر او را زیر ضربه های لگد و مشت قرار می دادند. نیروهای سرکوب بیشتر وسایل منزل را شکستند و تخریب کردند، طوری که وسایلی کمی در آن منزل، سالم باقی نمانده بود.
در چنین شرایطی بود که به پاهای من پابند زدند و همراه حسین پیروتی، اولین کسانی بودیم که از منزل خارج کردند. هنگام خروج، یک نفر از ما فیلم برداری می کرد. کنار هر پله، چند نفر ایستاده بود و به محض اینکه نزدیک آنها می شدیم، ما را مورد کتک و فحش های رکیک قرار می دادند. در حالی که دست های مان بسته بود، ما را با زور و اجبار به داخل ماشین ون انتقال دادند و اگر کسی سرش را بلند می کرد، مورد کتک قرار می دادند. مدت طولانی ماشین حرکت نکرد و ما باید با سرها یمان به زیر، گرمای داخل ماشین و ناسزا و بی حرمتی را تحمل می کردیم. دست بچه ها را به اندازه ای سفت بسته بودند که خالد حسینی و چند نفر دیگر از بچه ها نسبت به این وضعیت اعتراض کردند و گفتند که دستهای مان دارد فلج می شود، اما جواب مامورین " خفه شو ... فلج می شوید به درک، خدا کند دست ات فلج شود و... " بود. بالاخره ماشین ها حرکت کردند و بعد از طی کردن مسافتی طولانی، از حرکت ایستاد و ما را پیاده کردند. این بار نیز با بی احترامی آشکار، ما را با دست ها و چشمان بسته، به صف کردند و اگر صدایی از کسی بلند می شد، بلافاصله چندین مامور او را مورد ضرب و شتم قرار می دادند. ما را به چند سالن بزرگ انتقال دادند و بعد از اینکه کفش ها و کمربندهای مان را درآوردند، به دو دسته تقسیم کردند و هر دسته را به یک اطاق بزرگ بردند.
در اینجا متوجه شدیم که ما را به بند 94 زندان رجایی شهر کرج انتقال داده اند که مربوط به زندانیان امنیتی است و تحت نظر اداره اطلاعات ، حفاظت اطلاعات نیروی انتظامی و سپاه پاسداران می باشد. به گفته کسانی که در آن بند بودند، آنها حتی ملاقات هم ندارند. یکی از زندانیان که شخصا" ایشان را دیدم، فردی به نام سید محمود دولت آبادی  بود که مدت 32 ماه بلاتکلیف در آن زندان نگهداری می شد.
بعد از انتقال ما به اطاق ها، بازجویی آغاز شد. من خودم هنگام بازجویی، مورد بی احترامی قرار نگرفتم، اما به گفته چند نفر از بچه ها، زمان بازجویی به آنان بی احترامی شده و آنان را زده اند. روز شنبه ساعت 4 نیمه شب که همه بچه ها از فرط خسته گی چندین ساعته، ضرب و شتم و بازجویی، خواب بودند؛ بیدارکرده و به اجبار رو به دیوار کردند، چشم های ما را بستند و فریاد می زدند که کسی حرف نزند. سپس به صورت انفرادی ما را به بیرون برده و با تهدید ما را وادار به امضای ورقه ای کاغذ می کردند و عکس می گرفتند. ما ابتدا فکر می کردیم که انگشت نگاری است، اما چند نفر از دوستان متوجه شده بودند که یک برگ تعهد نامه است که مورد اعتراض آنها قرار می گیرد. صبح روز شنبه هر بار یک نفر از بچه ها را صدا می کردند و او را تهدید می کردند که باید از کمیته هماهنگی استعفا دهد، در غیر این صورت باید در زندان بماند، اما هیچ کدام از دوستان، قبول نکردند و همگی از کمیته هماهنگی دفاع کردند و علی رغم همه فشارها و ضرب و شتم، روحیه تمامی بچه ها خیلی خوب بود و بدون هیچ دلهره ای، با روحیه عالی در حال سرود خواندن بودند.
بعد از 32 ساعت بازداشت، بدون این که یک نفر از ما تفهیم اتهام شویم، از زندان آزاد شدیم. بعد از آزادی به همان محله رفتیم و بچه ها با مردمی که شاهد دستگیری ما بودند، گفتگو کرده و توضیخ دادند که ما نه تروریست و نه خرابکاریم، بلکه ما کارگریم و صرفا یک جلسه کارگری داشتیم و بابت مشکلات و فضای رعب و وحشتی که برای ساکنین پیش آمده بود، عذرخواهی کردند. مردم هم در جواب دوستان ما گفته بودند که ما از همان نگاه اول و از روی قیافه شما، تشخیص داده بودیم که خراب کار نیستید و نیروهای امنیتی دروغ می گویند.
این مختصری بود از آنچه که روز جمعه 26 خرداد در شهرستان کرج بر ما گذشت و ما اعضای کمیته هماهنگی را بدون هیچ اتهامی، مورد بی حرمتی، توهین و ضرب و شتم قرار دادند و تاکنون 9 نفر دیگر از دوستان ما به اسامی 1 – علی رضا عسکری 2 – میترا همایونی 3 – سعید مرزبان 4 – ریحانه انصاری 5 – مازیار مهر پرور 6 – سیروس فتحی 7 – جلیل محمدی 8 – فرامرز فطرت نژاد 9 – مسعود سلیم پور هنوز در زندان بسر می برند.
محمود صالحی مورخ 1/4/91

هیچ نظری موجود نیست: